۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

تقدیم به چشم های منتظرت

بسم او ...

این روزا حال و هوای دانشکده با همیشه فرق می کنه.نه فقط دانشکده همه ی دانشگاه ، همه ی بچه ها ، حتی خوابگاه هم حال و هواش فرق می کنه. همه منتظریم منتظر دو تا مهمون که بعد از سالها دارن میان. کلی شور و اشتیاق داریم برای اومدنشون . کلی تدارک دیدیم واسشون . کلی هم انتظار کشیدیم ...

من حسود نیستم فقط ...

بسم او ...

نمی دونم باید از کجا شروع کنم چی بنویسم که از حرفم اشتباه برداشت نشه، فقط میدونم که باید بنویسم چون گاهی وقتا نوشتن تنها راه آروم شدنه...

نمی دونم دقیقا اسم این حس رو باید چی بذارم !! میدونم حسادت نیست . این یه جور احساس گناهه. یه جور احساس عذاب وجدان ...

داستان سه برادرم

بسم او...

خب همون جوری که میدونید من کلا یه خواهر دارم و اصلا برادر ندارم. خیلی دوست داشتم که یه برادر داشته باشم اما خب نشد دیگه. این داستان هایی که می خوام تعریف کنم داستان های پیدا کردن سه تا برادرمه. یه جورایی میشه گفت برادرای معنویم هستن.هر سه تا شونو خیلی دوست دارم و احساس می کنم اونا هم متقابلا منو خیلی دوست دارن.چون همیشه کمکم کردن و هیچ وقت تنهام نذاشتن. به ترتیب آشناشدن باهاشون معرفیشون می کنم .

مشهد نامه ١

بسم او...

برای عنوان این مطلب شماره گذاشتم چون مطمئنم که باز هم اتفاقای جالب و قشنگی خواهد افتاد که بخواهم بنویسمشون.

مرثیه ای برای س م پ ا د

بسم او...

واقعا فکر نمی کردم خبر انحلال مدارس متوسطه دوره اول سمپاد ( همون راهنماییِ خودمون ) واقعی باشه فکر می کردم در حد همین شایعاتیه که همه روزه میشنویم اما متاسفانه این طور نبود ...

حقیقت داشت ...

تجربه جدید

بسم او ...

امروز یه روز فوق العاده بود کلی کار جالب یاد گرفتم ...

شاید امروز جز اولین روزهایی از عمرم بود که برای چیزی که واقعا دلم می خواست یاد بگیرمش میدوییدم... 

برف برف برف میباره ...

بسم او ...
حتی وقتی شدیدا سرما خوردی ، حتی وقتی فردا امتحان داری، حتی وقتی باید وسایلاتو جمع کنی برای اینکه برگردی خونه و تو هنوز کلی ظرف نَشُسته داری، هیچ کدوم نمی تونه جلو تو رو بگیره برای اینکه نری برف بازی ...

عاشقانه ای برای خواهرم

بسم او ...

این متن رو برای ریحانم تنها خواهرم مینویسم...

یه شروع جدید

یه ماهی میشد که همه چیز یه نواخت شده بود دانشگاه دیگه عادی شده بود و اون شور و ذوق روزای اول که میومدم دانشگاه از بین رفته بود از درس خوندنای آخر هفته برا کوییزای یکشنبه هم خبری نبود دیگه چرخیدن تو اینستا و چت کردن تو تله هم لذت بخش نبود همه چیز یه نواخت شده بود یه شکل یه جور مثله دیروز مثله پریروز ...
قطره ای کوچک میان انبوهی از تلاطم ها ...
در پی یافتن راهی به دریا ...
به بی نهایت ...
به #او ...