۲ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

آن روز صبح ...

بسم او ...

آن روز صبح کمی دیر از خواب بیدار شدم و همین شد دلیل اینکه از سرویس دانشکده جا بمانم. سوار سرویس بهداشت شدم و از راننده خواستم که من را نزدیک دانشکده خودمان پیاده کند. هنگام پیاده شدن راننده از من پرسید که راه را بلدی؟ و من با تکان دادن سرم تأیید کردم که راه را میدانم. تشکر کردم و پیاده شدم.

عاشقانه بخواه

بسم او ...

اتوبوس حرکت می کند و باز هم در جاده ام. حالا فرصت خوبیست برای نوشتن. نوشتن از داستان رسیدن به تو ...

نیمه های آبان سال پیش بود که با بغض رفتم حرم حضرت معصومه (س). گلایه کردم از اینکه باز هم طلبیده نشدم. سال های قبلش همیشه بهانه ی درس خواندن بود و مامان و بابا اجازه نمیدادند به پیاده روی اربعین بروم.

قطره ای کوچک میان انبوهی از تلاطم ها ...
در پی یافتن راهی به دریا ...
به بی نهایت ...
به #او ...