همچو قطره ام ، در جریان

تجربه هاى زندگى من

همچو قطره ام ، در جریان

تجربه هاى زندگى من

بسم او ...


تصمهه

طلوع امروز:)


شب شده بود و در اتاق نشسته بود. مثل همیشه هر کسی سر کار خودش بود که خواهرش خیلی بی مقدمه گفت:باید حرف هایی را به تو بزنم که حتی در گفتن آن ها شک دارم. کمی استرس گرفت اما به روی خودش نیاورد. این حالت عجیب بود. چون همیشه عکس این قضیه صادق بود.او حرف هایش را که ته گلویش مانده بود به خواهرش می گفت و خواهرش راهنمایی اش می کرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۸
فرزانه فرجادی کیا

بسم او ...

همه چیز از پیشنهاد ناب ساجده شروع شد ... البته شکل پیشنهاد کلا تغییر کرد و نهایتا قرار شد یه افطاری بدیم که کل بچه های دانشکده باشن و ما میزبان باشیم ... به این امید که پخته تر بشیم :)

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۱
فرزانه فرجادی کیا

بسم او ...

گلی

تصویر گل خواستگاری 😊

آخ که نمیدانی چه ذوقی دارد دیدن شما کنار هم ...

مگر مى توانم شما را ببینم و قند در دلم آب نشود...

مگر می شود جلوی اشک شوقی که در چشمانم میدود را بگیرم ...

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۱۱
فرزانه فرجادی کیا

بسم او...

به بهانه ی تولدم اومدم اینجا بنویسم. دلم تنگ شده بود برای اینجا. خواستم اول پست اونور رو بنویسم بعد بیام اینجا بنویسم. پست اونور رو نصفه نیمه نوشته بودم و گذاشته بودم تو پیش نویس ها که دستم خورد و پاک شد کلا ؛)

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۰۳:۲۱
فرزانه فرجادی کیا

بسم او ...

شوق نوشتن از کی افتاد تو وجودم نمی دونم. فقط میدونم اینقدر دلتنگ نوشتنم و اینقدر حرف برای گفتن دارم که علی رغم قول و قرارهام بازم اینجا مینویسم.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۱۷
فرزانه فرجادی کیا

بسم او ...

سخت ترین قسمت های زندگی دوراهی هاییست که نمی دانی کدام یک را باید انتخاب کنی. انتخاب زمانی سخت تر میشود که هر دو مسیر را دوست داری و تمام تلاشت این است که هر دو را با هم پیش ببری. 

من الان سر این دوراهی ایستاده ام و مرددم که کدام مسیر را انتخاب کنم : درس و تحقیقات یا کارهای فرهنگی.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۴۵
فرزانه فرجادی کیا

بسم او...

بالاخره بعد از روزها وقت پیدا کردم که بنویسم الان تو اتوبوسم و در حال رفتن به قم هم اکنون ساعت ٥ بعد ازظهره و من ٦:٣٠ با یکی از بچه ها قرار دارم و هنوز اتوبوس از تهران خارج نشده :(

این هفته کلا از همه لحاظ هفته سخت و شلوغی بود که کلی اتفاق جالب افتاد. از پیچوندن بیوشیمی و پاتوق کتاب و امتحان امدادی که فکر کنم بیفتم تا مراسم هفتم شهدا و رفتن برای خرید سفال و قضیه موتوری ای که نابود شد و ...

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۰۴
فرزانه فرجادی کیا

بسم او ...

داشتم فکر می کردم به همه دغدغه های زندگیم. به اتفاق هایی که این چندوقت افتاده. به چیزایی که فهمیدم و ای کاش هیچ وقت نمی فهمیدم . به آدم هایی که وجودشون تو زندگیم داره اذیتم می کنه اما انگار یه جور دردی افتاده به جونم که نبودنشون هم اذیتم می کنه. به سردرگمیم تو شناخت آدم ها. آدم بدیه یا خوبه ؟؟!! نمی دونم ... 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۰۰
فرزانه فرجادی کیا

بسم او ...

این روزا حال و هوای دانشکده با همیشه فرق می کنه.نه فقط دانشکده همه ی دانشگاه ، همه ی بچه ها ، حتی خوابگاه هم حال و هواش فرق می کنه. همه منتظریم منتظر دو تا مهمون که بعد از سالها دارن میان. کلی شور و اشتیاق داریم برای اومدنشون . کلی تدارک دیدیم واسشون . کلی هم انتظار کشیدیم ...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۷
فرزانه فرجادی کیا

بسم او ...

نمی دونم باید از کجا شروع کنم چی بنویسم که از حرفم اشتباه برداشت نشه، فقط میدونم که باید بنویسم چون گاهی وقتا نوشتن تنها راه آروم شدنه...

نمی دونم دقیقا اسم این حس رو باید چی بذارم !! میدونم حسادت نیست . این یه جور احساس گناهه. یه جور احساس عذاب وجدان ...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۰۱
فرزانه فرجادی کیا