تراوشات یک ذهن پریشان

متن هایی کوتاه از اتفاقات روزمره یک دانشجوی دندون

تراوشات یک ذهن پریشان

متن هایی کوتاه از اتفاقات روزمره یک دانشجوی دندون

۱۷ فروردين ۹۷ ، ۰۳:۲۱

به بهانه ی تولد

بسم او...

به بهانه ی تولدم اومدم اینجا بنویسم. دلم تنگ شده بود برای اینجا. خواستم اول پست اونور رو بنویسم بعد بیام اینجا بنویسم. پست اونور رو نصفه نیمه نوشته بودم و گذاشته بودم تو پیش نویس ها که دستم خورد و پاک شد کلا ؛)

فرزانه فرجادی کیا
۰۳ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۱۷

می نویسم یادگاری تا بماند...

بسم او ...

شوق نوشتن از کی افتاد تو وجودم نمی دونم. فقط میدونم اینقدر دلتنگ نوشتنم و اینقدر حرف برای گفتن دارم که علی رغم قول و قرارهام بازم اینجا مینویسم.

فرزانه فرجادی کیا
۱۶ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۴۵

باید یکی رو انتخاب کنم ؟!

بسم او ...

سخت ترین قسمت های زندگی دوراهی هاییست که نمی دانی کدام یک را باید انتخاب کنی. انتخاب زمانی سخت تر میشود که هر دو مسیر را دوست داری و تمام تلاشت این است که هر دو را با هم پیش ببری. 

من الان سر این دوراهی ایستاده ام و مرددم که کدام مسیر را انتخاب کنم : درس و تحقیقات یا کارهای فرهنگی. همیشه از کودکی اهدافم فقط و فقط درسی بود.اما در دانشگاه این مسیر کمی منحرف شد به سمت کارهای فرهنگی و فعالیت های فوق برنامه ای که از آن ها لذت میبردم. هنوز هم لذت میبرم از انجامشون ولی یک حس درونی داره به من هشدار میده و از آینده ی این کارها می ترسونتم . جدای بحث دوندگی زیاد و حرف شنیدن ها و دردسر هایی که انجام این کارها داره من میترسم که به درسم لطمه بخوره. فقط درسم نیست. از روز اولی که اومدم دانشگاه یه سری اهدافی برای خودم ترسیم کردم. ولی الان در جهت هیچ کدوم از اون اهداف نیستم. مسیرم کاملا جداست و الان کلا تو به مسیر دیگه گام بر میدارم.تازه هنوز تو کارهای فرهنگی اول راه هستم و قطعا هر چقدر که زمان بگذره مسئولیت ها بیشتر میشه و از طرفی درس های دانشگاه هم سنگین تر میشه. دلم میخواد تو دانشکده به عنوان یه دانشجوی قوی باشم چون فکر می کنم اصلی ترین مسئولیتم الان درس خوندنه.هیچی به روی خودم نیاوردم ولی هنوز از امتحان فیزیک پزشکی ناراحتم. چون به خاطر کارهای بازارچه نشد که بخونم و نمره ام افتضاح شد. حالا خوب یا بدش رو نمی دونم اما وقتی نمره ام خوب نمیشه احساس بی شخصیتی می کنم. هیچی بروز نمیدم یه احساس درونیه که اذیتم می کنه. چند شب پیش داییم داشت باهام صحبت میکرد. داشت می گفت تو زمان آزادی که تو دانشگاه داری برو زبانت رو تکمیل کن و مدرکت رو بگیر. برو دنبال تحقیقات و تا پایان دوران دانشجوییت چند تا مقاله بنویس. میگفت برو تو مطب یه دندون پزشک وایستا کارش رو نگاه کن و یاد بگیر. میگفت برو دنبال زبان دوم خیلی در آینده به دردت می خوره. میگفت ...

حرف های دایی مثل یه تلنگر بود که اهدافم رو برام یادآوری کرد. یادم آورد که روزای اول به چه انگیزه ای رفرنس می خوندم و با چه دقتی ایراد های استاد رو میگرفتم. یادم آورد که چه ذوقی برای کلاس های عملی داشتم. یادآوریشون برام خوب بود اما اینکه میتونم این طوری ادامه بدم برام جای ابهامه. این مبهم بودن خیلی آزار دهنده است. 

از طرفی الان کم کم دارم تو کارهای فرهنگی و خیریه تجربه کسب می کنم و به قول معروف چم و خم کار دستم میاد ( نمیدونم قول معروف رو درست گفتم یا نه 😅) تازه کلی فکر و برنامه هم تو سرم هست که دوست دارم همه اش رو انجام بدم. این مسیر یه جورایی برام خیلی جذابه. چون پُره از تجربه های جدید و جذاابی که همشون برام یه دنیا ارزش دارن و البته خاطراتی که یکی از مهم ترین دارایی های این فصل از زندگیمه. انجام دادن این جور کارها باعث میشه روابط اجتماعیت قوی بشه. با آدم های جدید آشنا بشی و کلی دوستای خوب پیدا کنی. البته این مسیر سختی های خاص خودش رو هم داره. دوندگی زیادی می خواد.وقت زیادی میگیره. استرس کاری بالایی داره ( البته شایدم من استرسیم) و معایب دیگه ای هم داره. اما آخر هر کاری که انجام میشه اون قدر شیرینه که میشه انرژی و انگیزه کارهای بعدی. باعث میشه با کلی خستگی دوباره بلند بشی و برنامه جدید رو شروع کنی.تازه کلی هم دعای خیر پشت سرته که خیلی ارزش دارن. برای روحیه ام نیازه، البته الان دیگه از حد نیاز گذشته و ضروری شده. 

همه ی این حرف هایی که زدم برای این بود که نهایتا تصمیمم رو بگیرم که کدوم راه رو انتخاب کنم. اما هم چنان تصمیمم همون تصمیم سابق هستش. هر دو با هم. همیشه راه سومی هم وجود داره. که خب سخت تره و نیاز به همت و تلاش بیشتر داره اما انتخاب بهتریه. به نظرم به دانشجویی که تو درسش موفقه و کار فرهنگی میکنه خیلی بهتره از دانشجویی که فقط رو یکیش تمرکز می کنه. کار فرهنگی باعث میشه اون قسمتی از زندگی اجتماعی و نحوه تعامل با دیگران رو که تو واحد های درسی دانشگاه پاس نمی کنی یاد بگیری. 

فقط یه مشکلی هست و اونم بحث زمان هستش. باید خودم رو ملزم کنم که برای انجام کارهای فرهنگی از وقت درسم نزنم و یه مقدار هم رو بحث مدیریت زمان بیستر کار کنم و یاد بگیرم درست از زمان هایی که دارم استفاده کنم. 

الان که تصمیم دارم همه ی این کار ها رو به صورت جدی با هم انجام بدم میدونم که سرم خیلی شلوغ میشه و وقت استراحت کمی دارم اما طی همین چند روز فهمیدم که طعم استراحت واقعی رو زمانی می چشی که سرت شلوغ باشه و زمان کافی برای استراحت نداشته باشی. این جوریه که بعد یه هفته تلاش یه روز استراحت بهت خیلی می چسبه.

در آخر ...

خدا جونم مرسی که بهم کمک کردی تا همه کارها این هفته خوب پیش بره. مرسی که کلی دوست خوب بهم دادی که همراهم باشن و کمکم کنن. علی الخصوص دو تاشون که خییلی همراهن و اینکه کمکم کن تو مسیر سوم موفق باشم .

حسبن الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر 

١٣٩٦/١٢/١٦

فرزانه فرجادی کیا

بسم او...

بالاخره بعد از روزها وقت پیدا کردم که بنویسم الان تو اتوبوسم و در حال رفتن به قم هم اکنون ساعت ٥ بعد ازظهره و من ٦:٣٠ با یکی از بچه ها قرار دارم و هنوز اتوبوس از تهران خارج نشده :(

این هفته کلا از همه لحاظ هفته سخت و شلوغی بود که کلی اتفاق جالب افتاد. از پیچوندن بیوشیمی و پاتوق کتاب و امتحان امدادی که فکر کنم بیفتم تا مراسم هفتم شهدا و رفتن برای خرید سفال و قضیه موتوری ای که نابود شد و ...

چهارشنبه هم موقع برگشت با الهام سوار یه اتوبوس داغون شدیم که خستگی راه رو ده برابر میکرد.

بالاخره خسته و کوفته رسیدم خونه از سوپری سر کوچه یه پودر کیک خریدم که برای اولین بار با قابلمه و روی گاز کیک درست کنم. خدا رو شکر کیک خوب شد البته عالی نشد ولی با پختن اون یه سری نکات دستم اومد تا کیک بازارچه رو بهتر بپزم. الان که دارم اینا رو مینویسم یکی یکی وسایلی که باید با خودم میاوردم و یادم رفته رو یادم میاد.

پنج شنبه هم مهمونی داشتیم. مناسبت مهمونی قبولی من و ریحانه بود. درسته که اولین خانوم دکترای کل فامیل نیستیم اما تو خانواده ی خودمون اولین ها هستیم. برای همین کل خانواده از قبولیمون خوشحال شدن و به وجود من و ریحان افتخار می کنن. حس قشنگیه که خانوادت از بودنت و داشتنت احساس خوشحالی کنن.

دیشب خیلی خوش گذشت. اما قشتگترین بخش همه ی مهمونیا قسمت هدیه اش هستش. ما هم بالاخره بعد از اینکه شام خوردیم و با کیک عکس گرفتیم و ... به بخش هدیه اش رسیدیم. حقیقتش با شناختی که از خانواده ی مادریم داشتم میدونستم که قطعا هدیه ای در کار هست اما واقعا انتظار هدیه ای به این قشنگی رو نداشتم. 




هدیه


سمت راستیه برای ریحانه است که ان شالله جراح قلب بشه. سمت چپیه هم برای منه. خیلی قشنگه نه ؟؟

دیشب واقعا از ذوق داشت اشکم در میومد. هدیه از طرف کل خانواده بود اما من که میدونم همه ی زحمتاش رو خاله ام کشیده. واقعا نمی دونم اگر من این خاله رو نداشتم چی میشد. 

به حرفم ایمان دارم که میگم فرشته ها همیشه تو آسمونا نیستن. مادر ها هم فرشته ان . همه ی مادر ها فرشته ان چون محبتشون از جنس محبت خداست. اما من اعتقاد دارم که خاله ام هم فرشتس . یه فرشته ی واقعی. چون جنس محبتش دقیقا از جنس محبت مادرمه. همون قدر دلسوز و مهربون. 

از بچگیمون کنار من و ریحانه بوده. همیشه و همه جا. از وقتی که ما بچه بودیم و مامان بابا رفتن مکه و خاله یک ماه مادرمون شد تا وقتی که فصل امتحانات بود و به خاطر فوت اقوام همه رفتن شهرستان. همیشه اولین و آخرین گزینه خاله بوده و هست. دیشب شوهرخاله ام میگفت : فاطمه دو هفته است که دنبال کارهای این گردنبند ها داره میدوئه.

واقعا از اعماق وجودم احساس شرمندگی می کنم و دوست دارم که محبت هاش رو جبران کنم. یکی از دلایلی که خوشحالم بابت اینکه دندونپزشکی قبول شدم خاله ام هستش.چون واقعا دوست داشت که من برم دندون پزشکی و همش به من میگفت فرزانه واقعا از دستت ناراحت میشم اگر بری دارو 😂😂

هر چند که من هیچ وقت به حرف کسی گوش نمی کنم و نظر، نظرِ خودمه ولی تقدیر این دفعه این طوری رقم خورد که خواسته ی دل خاله ام برآورده بشه. الان به تنها چیزی که فکر می کنم اینه که تمام تلاشم رو بکنم تا در آینده دندون پزشک قابلی بشم و بتونم حداقل برای خانواده ی خودم مفید باشم. فعلا برای جبران همه ی لطف هاشون همین یه راه به ذهنم میرسه. 

دوست دارم کاری کنم که لبخند همیشه رو لب های تک تکشون جا خوش کنه.

در پایان ...

خدایا شکرت به خاطر داشتن این خاله ی خوب و مهربون. خدایا ممنونتم که برای من دو تا مادر آفریدی. خدا جونم کمکم کن که بتونم زحمات جفتشون رو جبران کنم هر چند کم ...

پانویس: مطالبی که اول نوشتم هیچ ربطی به عنوان نوشته ام نداشت اصلا قصد هم نداشتم بنویسمشون ولی اونقدر دوست داشتم که بنویسمشون که خودشون اومدن تو پست 😅

حسبن الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر 

جمعه ١٣٩٦/١٢/١١

فرزانه فرجادی کیا
۰۴ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۰۰

باز هم رو به درگاه تو آوردم

بسم او ...

داشتم فکر می کردم به همه دغدغه های زندگیم. به اتفاق هایی که این چندوقت افتاده. به چیزایی که فهمیدم و ای کاش هیچ وقت نمی فهمیدم . به آدم هایی که وجودشون تو زندگیم داره اذیتم می کنه اما انگار یه جور دردی افتاده به جونم که نبودنشون هم اذیتم می کنه. به سردرگمیم تو شناخت آدم ها. آدم بدیه یا خوبه ؟؟!! نمی دونم ... 

فرزانه فرجادی کیا
۲۷ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۷

تقدیم به چشم های منتظرت

بسم او ...

این روزا حال و هوای دانشکده با همیشه فرق می کنه.نه فقط دانشکده همه ی دانشگاه ، همه ی بچه ها ، حتی خوابگاه هم حال و هواش فرق می کنه. همه منتظریم منتظر دو تا مهمون که بعد از سالها دارن میان. کلی شور و اشتیاق داریم برای اومدنشون . کلی تدارک دیدیم واسشون . کلی هم انتظار کشیدیم ...

فرزانه فرجادی کیا
۲۲ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۰۱

من حسود نیستم فقط ...

بسم او ...

نمی دونم باید از کجا شروع کنم چی بنویسم که از حرفم اشتباه برداشت نشه، فقط میدونم که باید بنویسم چون گاهی وقتا نوشتن تنها راه آروم شدنه...

نمی دونم دقیقا اسم این حس رو باید چی بذارم !! میدونم حسادت نیست . این یه جور احساس گناهه. یه جور احساس عذاب وجدان ...

فرزانه فرجادی کیا
۱۸ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۰۸

داستان سه برادرم

بسم او...

خب همون جوری که میدونید من کلا یه خواهر دارم و اصلا برادر ندارم. خیلی دوست داشتم که یه برادر داشته باشم اما خب نشد دیگه. این داستان هایی که می خوام تعریف کنم داستان های پیدا کردن سه تا برادرمه. یه جورایی میشه گفت برادرای معنویم هستن.هر سه تا شونو خیلی دوست دارم و احساس می کنم اونا هم متقابلا منو خیلی دوست دارن.چون همیشه کمکم کردن و هیچ وقت تنهام نذاشتن. به ترتیب آشناشدن باهاشون معرفیشون می کنم .

فرزانه فرجادی کیا
۱۸ بهمن ۹۶ ، ۰۳:۳۸

مشهد نامه ١

بسم او...

برای عنوان این مطلب شماره گذاشتم چون مطمئنم که باز هم اتفاقای جالب و قشنگی خواهد افتاد که بخواهم بنویسمشون.

فرزانه فرجادی کیا
۱۷ بهمن ۹۶ ، ۰۳:۱۵

مرثیه ای برای س م پ ا د

بسم او...

واقعا فکر نمی کردم خبر انحلال مدارس متوسطه دوره اول سمپاد ( همون راهنماییِ خودمون ) واقعی باشه فکر می کردم در حد همین شایعاتیه که همه روزه میشنویم اما متاسفانه این طور نبود ...

حقیقت داشت ...

فرزانه فرجادی کیا