تراوشات یک ذهن پریشان

متن هایی کوتاه از اتفاقات روزمره یک دانشجوی دندون

تراوشات یک ذهن پریشان

متن هایی کوتاه از اتفاقات روزمره یک دانشجوی دندون

۵ مطلب با موضوع «تجربه ها» ثبت شده است

۱۶ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۴۵

باید یکی رو انتخاب کنم ؟!

بسم او ...

سخت ترین قسمت های زندگی دوراهی هاییست که نمی دانی کدام یک را باید انتخاب کنی. انتخاب زمانی سخت تر میشود که هر دو مسیر را دوست داری و تمام تلاشت این است که هر دو را با هم پیش ببری. 

من الان سر این دوراهی ایستاده ام و مرددم که کدام مسیر را انتخاب کنم : درس و تحقیقات یا کارهای فرهنگی. همیشه از کودکی اهدافم فقط و فقط درسی بود.اما در دانشگاه این مسیر کمی منحرف شد به سمت کارهای فرهنگی و فعالیت های فوق برنامه ای که از آن ها لذت میبردم. هنوز هم لذت میبرم از انجامشون ولی یک حس درونی داره به من هشدار میده و از آینده ی این کارها می ترسونتم . جدای بحث دوندگی زیاد و حرف شنیدن ها و دردسر هایی که انجام این کارها داره من میترسم که به درسم لطمه بخوره. فقط درسم نیست. از روز اولی که اومدم دانشگاه یه سری اهدافی برای خودم ترسیم کردم. ولی الان در جهت هیچ کدوم از اون اهداف نیستم. مسیرم کاملا جداست و الان کلا تو به مسیر دیگه گام بر میدارم.تازه هنوز تو کارهای فرهنگی اول راه هستم و قطعا هر چقدر که زمان بگذره مسئولیت ها بیشتر میشه و از طرفی درس های دانشگاه هم سنگین تر میشه. دلم میخواد تو دانشکده به عنوان یه دانشجوی قوی باشم چون فکر می کنم اصلی ترین مسئولیتم الان درس خوندنه.هیچی به روی خودم نیاوردم ولی هنوز از امتحان فیزیک پزشکی ناراحتم. چون به خاطر کارهای بازارچه نشد که بخونم و نمره ام افتضاح شد. حالا خوب یا بدش رو نمی دونم اما وقتی نمره ام خوب نمیشه احساس بی شخصیتی می کنم. هیچی بروز نمیدم یه احساس درونیه که اذیتم می کنه. چند شب پیش داییم داشت باهام صحبت میکرد. داشت می گفت تو زمان آزادی که تو دانشگاه داری برو زبانت رو تکمیل کن و مدرکت رو بگیر. برو دنبال تحقیقات و تا پایان دوران دانشجوییت چند تا مقاله بنویس. میگفت برو تو مطب یه دندون پزشک وایستا کارش رو نگاه کن و یاد بگیر. میگفت برو دنبال زبان دوم خیلی در آینده به دردت می خوره. میگفت ...

حرف های دایی مثل یه تلنگر بود که اهدافم رو برام یادآوری کرد. یادم آورد که روزای اول به چه انگیزه ای رفرنس می خوندم و با چه دقتی ایراد های استاد رو میگرفتم. یادم آورد که چه ذوقی برای کلاس های عملی داشتم. یادآوریشون برام خوب بود اما اینکه میتونم این طوری ادامه بدم برام جای ابهامه. این مبهم بودن خیلی آزار دهنده است. 

از طرفی الان کم کم دارم تو کارهای فرهنگی و خیریه تجربه کسب می کنم و به قول معروف چم و خم کار دستم میاد ( نمیدونم قول معروف رو درست گفتم یا نه 😅) تازه کلی فکر و برنامه هم تو سرم هست که دوست دارم همه اش رو انجام بدم. این مسیر یه جورایی برام خیلی جذابه. چون پُره از تجربه های جدید و جذاابی که همشون برام یه دنیا ارزش دارن و البته خاطراتی که یکی از مهم ترین دارایی های این فصل از زندگیمه. انجام دادن این جور کارها باعث میشه روابط اجتماعیت قوی بشه. با آدم های جدید آشنا بشی و کلی دوستای خوب پیدا کنی. البته این مسیر سختی های خاص خودش رو هم داره. دوندگی زیادی می خواد.وقت زیادی میگیره. استرس کاری بالایی داره ( البته شایدم من استرسیم) و معایب دیگه ای هم داره. اما آخر هر کاری که انجام میشه اون قدر شیرینه که میشه انرژی و انگیزه کارهای بعدی. باعث میشه با کلی خستگی دوباره بلند بشی و برنامه جدید رو شروع کنی.تازه کلی هم دعای خیر پشت سرته که خیلی ارزش دارن. برای روحیه ام نیازه، البته الان دیگه از حد نیاز گذشته و ضروری شده. 

همه ی این حرف هایی که زدم برای این بود که نهایتا تصمیمم رو بگیرم که کدوم راه رو انتخاب کنم. اما هم چنان تصمیمم همون تصمیم سابق هستش. هر دو با هم. همیشه راه سومی هم وجود داره. که خب سخت تره و نیاز به همت و تلاش بیشتر داره اما انتخاب بهتریه. به نظرم به دانشجویی که تو درسش موفقه و کار فرهنگی میکنه خیلی بهتره از دانشجویی که فقط رو یکیش تمرکز می کنه. کار فرهنگی باعث میشه اون قسمتی از زندگی اجتماعی و نحوه تعامل با دیگران رو که تو واحد های درسی دانشگاه پاس نمی کنی یاد بگیری. 

فقط یه مشکلی هست و اونم بحث زمان هستش. باید خودم رو ملزم کنم که برای انجام کارهای فرهنگی از وقت درسم نزنم و یه مقدار هم رو بحث مدیریت زمان بیستر کار کنم و یاد بگیرم درست از زمان هایی که دارم استفاده کنم. 

الان که تصمیم دارم همه ی این کار ها رو به صورت جدی با هم انجام بدم میدونم که سرم خیلی شلوغ میشه و وقت استراحت کمی دارم اما طی همین چند روز فهمیدم که طعم استراحت واقعی رو زمانی می چشی که سرت شلوغ باشه و زمان کافی برای استراحت نداشته باشی. این جوریه که بعد یه هفته تلاش یه روز استراحت بهت خیلی می چسبه.

در آخر ...

خدا جونم مرسی که بهم کمک کردی تا همه کارها این هفته خوب پیش بره. مرسی که کلی دوست خوب بهم دادی که همراهم باشن و کمکم کنن. علی الخصوص دو تاشون که خییلی همراهن و اینکه کمکم کن تو مسیر سوم موفق باشم .

حسبن الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر 

١٣٩٦/١٢/١٦

فرزانه فرجادی کیا
۲۲ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۰۱

من حسود نیستم فقط ...

بسم او ...

نمی دونم باید از کجا شروع کنم چی بنویسم که از حرفم اشتباه برداشت نشه، فقط میدونم که باید بنویسم چون گاهی وقتا نوشتن تنها راه آروم شدنه...

نمی دونم دقیقا اسم این حس رو باید چی بذارم !! میدونم حسادت نیست . این یه جور احساس گناهه. یه جور احساس عذاب وجدان ...

فرزانه فرجادی کیا
۱۴ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۵۵

تجربه جدید

بسم او ...

امروز یه روز فوق العاده بود کلی کار جالب یاد گرفتم ...

شاید امروز جز اولین روزهایی از عمرم بود که برای چیزی که واقعا دلم می خواست یاد بگیرمش میدوییدم... 

فرزانه فرجادی کیا
۱۰ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۴۸

برف برف برف میباره ...

بسم او ...
حتی وقتی شدیدا سرما خوردی ، حتی وقتی فردا امتحان داری، حتی وقتی باید وسایلاتو جمع کنی برای اینکه برگردی خونه و تو هنوز کلی ظرف نَشُسته داری، هیچ کدوم نمی تونه جلو تو رو بگیره برای اینکه نری برف بازی ...
فرزانه فرجادی کیا
۰۶ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۵۹

یه شروع جدید

یه ماهی میشد که همه چیز یه نواخت شده بود دانشگاه دیگه عادی شده بود و اون شور و ذوق روزای اول که میومدم دانشگاه از بین رفته بود از درس خوندنای آخر هفته برا کوییزای یکشنبه هم خبری نبود دیگه چرخیدن تو اینستا و چت کردن تو تله هم لذت بخش نبود همه چیز یه نواخت شده بود یه شکل یه جور مثله دیروز مثله پریروز ...
فرزانه فرجادی کیا