۱۷ مطلب با موضوع «تجربه ها» ثبت شده است

درس هایی که در تاکسی آموختم ...

بسم او ...

چهارشنبه بود. خیلی خسته بودم . از ایستگاه مترو خارج شدم و سوار تاکسی شدم. کنارم خانم مسنی بود که زیاد صحبت می کرد. سکوت کرده بودم و به حرف هایش گوش می کردم. البته گوش نمی کردم صرفا می شنیدم. ناگهان خیلی بی ربط به بحث قبلی این خانم توهین کرد به همه ی روحانیون [به قول خودش آخوندا]. تو دلم گفتم: چه ربطی داشت الان ؟!

باور کن خودت را ...

بسم او ...

اگر بخواهم دقیق تر به زندگی ام نگاه کنم منشأ اصلی شکست های زندگی ام ترس هایم بوده است. ترس هایی که ناشی از نبود خودباوری کافی و اعتماد به خودم و توانایی هایم بوده. بارها در تجربه های زندگی ام به خودم ثابت شده که توانایی هایم کم نیست. نمی‌خواهم خودبزرگ بین باشم. شاید دارم تلاش می‌کنم دست از خود کوچک بینی بر دارم.

در مسیر بودن ...

بسم او ...

پیش نویس: چند وقتی میشه که خیلی راحت و بی دغدغه ننوشتم. دنبال یه موضوع به نظر خودم مهم یا مفید می گشتم تا راجع بهش بنویسم. یه چیزی که وقتی کسی می خونه یکم به دردش بخوره. غافل شدم از حس نوشتن خودم. غافل شدم از اینکه بنویسم تا خودم شاد بشم. بنویسم تا لذت نوشتن رو حس کنم.

عکاسى ؛ هنرِ دیدنِ ظرافت های آفرینش...

بسم او ...

تا حدودا نه ماه پیش هیچ علاقه ای به عکاسی نداشتم. اهمیتی هم به آن نمی دادم. طبیعتاً عکس های خوبی هم نمی گرفتم. هیچ وقت به کادربندی توجه نمی کردم و همه مخصوصا ریحانه از عکس هایم می نالید. موقع عکس گرفتن که می شد به بهانه ای در میرفتم تا دوربین را به من ندهند. همه می گفتمد ریحانه خوب عکس می گیرد و من هم انگار باورم شده بود که نمی توانم خوب عکس بگیرم.

چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟!

بسم او ...

پیش نویس: جدیدا تصمیم گرفتم در مورد بعضی از کتاب هایی که می خوانم نظرم را بنویسم.نمی شود اسمش را نقد کتاب گذاشت ، چون در این زمینه تخصصی ندارم. صرفاً اظهار نظر شخصیست. 

فکر کردم شاید نوشته هایم بتواند به کسانی که تصمیم به مطالعه ی کتابی میگیرند کمک کند یا افرادی را ترغیب کند تا کتابی را بخوانند. 

اولین چالش ...

بسم او ...

داستان از آن جایی شروع شد که داشتم گزارش تیرماه را برای خودم می نوشتم. هر کدام از کارهایی را که بعد از پایان امتحانات نوشته بودم تا در طول تابستان انجام دهم بررسی می کردم تا ببینم چه قدر در انجام هر کار پیشرفت داشتم. نتیجه اصلا خوب نبود. در تعداد محدودی خوب بودم و در اکثر موارد ضعیف عمل کرده بودم.

شاید وقت آن رسیده باشد ...

بسم او ...


دقت کرده ای ما آدم ها همیشه وقتی به گذشته مان فکر می کنیم ، حسرت می خوریم. به خاطر فرصت هایی که از دست داده ایم ، به خاطر اشتباه هایمان و تصمیم های نادرستی که گرفته ایم ،

غنچه هایم می شکفند...

بسم او ...

صدای خنده هایمان هنوز توی گوشم میپیچد . کلاس های طاقت فرسایی که با بودنت به یادماندنی تر و شیرین تر می گذشتند. میز دومِ زیرزمین خاطره انگیزترین جای مدرسه شده بود با وجود تو ... عملیات غیرممکنی که ممکنش کردیم با هم را یادت هست ؟!

من می گویم ، تو اما باور نکن ...

بسم او ...

تو اتاقم نشسته بودم. فکر و ذهنم بدجوری مشغول حرفی که زده بودم، شده بود. از اینکه ناراحتش کرده بودم ، ناراحت بودم و پشیمون . اما هر جوری فکر می کردم بازم به این نتیجه می رسیدم که باید اون حرف رو میزدم.

به مناسبت روز قلم

بسم او ...


بعد از مدت ها ، باز می نویسم. این نوشته، مناسبت دارد اما محتوای خاص ، نه !

دلیلش هم این است که نمی دانم دقیقا باید از چه بنویسم... از غم ها و رنج ها ، که خب جایش این جا نیست. جای غم ها گوشه ی‌ دلت است و گاهی هم می شود قطره اشکی گوشه چشمت .

قطره ای کوچک میان انبوهی از تلاطم ها ...
در پی یافتن راهی به دریا ...
به بی نهایت ...
به #او ...