۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انتخاب سخت» ثبت شده است

هدیه ی الهی :)

بسم او ...

تو این جایی در آغوشم، روی دستانم.هنوز بودنت را باور نکرده ام. می ترسم همه ی این ها خوابی شیرین باشد. می ترسم روزی بیاید و من چشم باز کنم و تو ... تو نباشی اینجا. روی دستانم، در آغوشم. مثل گرمای بازدم در هوای برفی اطرافم محو شوی و من هیچ وقت دیگر پیدایت نکنم ...

آن روز صبح ...

بسم او ...

آن روز صبح کمی دیر از خواب بیدار شدم و همین شد دلیل اینکه از سرویس دانشکده جا بمانم. سوار سرویس بهداشت شدم و از راننده خواستم که من را نزدیک دانشکده خودمان پیاده کند. هنگام پیاده شدن راننده از من پرسید که راه را بلدی؟ و من با تکان دادن سرم تأیید کردم که راه را میدانم. تشکر کردم و پیاده شدم.

چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟!

بسم او ...

پیش نویس: جدیدا تصمیم گرفتم در مورد بعضی از کتاب هایی که می خوانم نظرم را بنویسم.نمی شود اسمش را نقد کتاب گذاشت ، چون در این زمینه تخصصی ندارم. صرفاً اظهار نظر شخصیست. 

فکر کردم شاید نوشته هایم بتواند به کسانی که تصمیم به مطالعه ی کتابی میگیرند کمک کند یا افرادی را ترغیب کند تا کتابی را بخوانند. 

حرف هایی هست که باید بدانی ...

بسم او ...


خواهری جان ...

امروز آمدم تا دوباره برایت بنویسم.یک هفته ای از تو دور بودم و دیروز که به خانه برگشتم حس کردم که چه قدر دل تنگت شده ام . حتی حس می کنم در همین یک هفته خیلی بزرگتر شده ای.

 می خواهم برایت از این دنیا و آموخته های جدیدم بنویسم. می دانی این دنیا سراسر مبارزه است. هر کسی را که ببینی برای هدفی می جنگد تا آن را به دست آورد و یا چیزی را که به دست آورده حفظ کند.

اولین چالش ...

بسم او ...

داستان از آن جایی شروع شد که داشتم گزارش تیرماه را برای خودم می نوشتم. هر کدام از کارهایی را که بعد از پایان امتحانات نوشته بودم تا در طول تابستان انجام دهم بررسی می کردم تا ببینم چه قدر در انجام هر کار پیشرفت داشتم. نتیجه اصلا خوب نبود. در تعداد محدودی خوب بودم و در اکثر موارد ضعیف عمل کرده بودم.

من می گویم ، تو اما باور نکن ...

بسم او ...

تو اتاقم نشسته بودم. فکر و ذهنم بدجوری مشغول حرفی که زده بودم، شده بود. از اینکه ناراحتش کرده بودم ، ناراحت بودم و پشیمون . اما هر جوری فکر می کردم بازم به این نتیجه می رسیدم که باید اون حرف رو میزدم.

به مناسبت روز قلم

بسم او ...


بعد از مدت ها ، باز می نویسم. این نوشته، مناسبت دارد اما محتوای خاص ، نه !

دلیلش هم این است که نمی دانم دقیقا باید از چه بنویسم... از غم ها و رنج ها ، که خب جایش این جا نیست. جای غم ها گوشه ی‌ دلت است و گاهی هم می شود قطره اشکی گوشه چشمت .

قطره ای کوچک میان انبوهی از تلاطم ها ...
در پی یافتن راهی به دریا ...
به بی نهایت ...
به #او ...